سیف فرغانی

غزل 413 | ای چشم من از رخ تو روشن

ای چشم من از رخ تو روشن

چشمی به کرشمه بر من افگن

اکنون که به دیدن تو ما را

شد چشم چو آب دیده روشن

جان و دل و عقل هر سه هستند

در عشق تو چون دو چشم یک تن

ای مردم چشم دل خیالت

دارم ز تو من درین نشیمن

در جامه تنی چو ریسمانی

در سینه دلی چو چشم سوزن

دل در طلب تو هست فارغ

چون مردم چشم از دویدن

روی تو به نیکویی مه و نور

چشم من و خواب آب و روغن

شد چشم بدو زبان بدگوی

اندر حق تو ز همت من

نابینا همچو چشم نرگس

ناگویا چون زبان سوسن

ای دلبر دوست تو همی باش

ایمن پس ازین ز چشم دشمن

تا چشم بُوَد نهاده در سر

تا جان باشد نهفته در تن

از روی تو چشم برنداریم

کز روی تو جان ماست گلشن

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.