شاطر عباس صبوحی

غزل 64 | در خم زلف تو، پابند جنون شد دل من

در خم زلف تو، پابند جنون شد دل من

بی‌خبر از دو جهان غرقه به خون شد دل من

چون‌که با رشتهٔ گیسوی تو پیوندی داشت

مو به مو بسته به زنجیر جنون شد دل من

این همه فتنه مگر زیر سر چشم تو بود

که گرفتار دو صد سحر و فسون شد دل من؟

آن چه گفتم به دل از روی نصیحت، نشنید

عاقبت عشق تو ورزید و زبون شد دل من

بعد مرگ من اگر بر سر خاکم گذری

دهمت شرح، که از دست تو، چون شد دل من

سال‌ها سخت‌تر از کوه گران بود ولیک

در سر عشق تو بی‌صبر و سکون شد دل من

نقطهٔ خال تو تا دید به پرگار وجود

یک‌سر از دایرهٔ عقل، برون شد دل من

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.