شاه نعمت‌الله ولی

غزل 461 | عشق آمد و عقل کرد غارت

عشق آمد و عقل کرد غارت

ای دل تو به جان بر این بشارت

ترک عجمیست عشق دانی

ور ترک غریب نیست غارت

گفتم به عبارتی در آرم

وصف رخ او به استعارت

چون آتش عشق او برافروخت

هم عقل بسوخت هم عبارت

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.