شاه نعمت‌الله ولی

غزل 506 | چشم بینائی که بر او اوفتد

چشم بینائی که بر او اوفتد

سر نهد بر پاش و بر رو اوفتد

هر که بر خاک درش افتد چو ما

مسکن او جای نیکو اوفتد

آفتابست او و عالم سایه بان

نور او بر ما و بر تو اوفتد

دل به دریا داده ایم و می رویم

آخر این کار تا چو اوفتد

رنگ و بوی اوست رنگ و بوی ما

گر سخن با رنگ و با بو اوفتد

بر سر کوی خرابات مغان

گر رسد مستی به یلهو اوفتد

نعمت الله ساقی سرمست ماست

برنخیزد هر که با او اوفتد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.