شاه نعمت‌الله ولی

غزل 650 | به حکایت شراب نتوان خورد

به حکایت شراب نتوان خورد

عشقبازی به عقل نتوان کرد

دُرد دردش دوای جان من است

این چنین درد کی خورد بی درد

عاشقی کار شیر مردان است

کار مردان کجا کند نامرد

آب گل را بگیر خوشبو شو

که گلاب است نزد ما آورد

مژدگانی که عاشق سرمست

می فراوان برای ما آورد

مست باشد مدام مست خراب

از می ما کسی که جا می خورد

نعمت الله را یکی داند

هر که او در دو کون باشد فرد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.