شاه نعمت‌الله ولی

غزل 807 | بشنو ای عاشق سرمست هوا را بگذار

بشنو ای عاشق سرمست هوا را بگذار

رو به درگاه خدا آر و ریا را بگذار

دردمندانه بیا دُردی دردش در کش

ور تو را درد دلی نیست دوا را بگذار

گوشهٔ خلوت میخانه اگر می‌جوئی

عاشقانه به طلب هر دو سرا را بگذار

بر سر دار فنا نه قدمی مردانه

بلکه از من شنو و دار بقا را بگذار

فازغ از هر دو سرائیم خدا می‌داند

گر تو اینها طلبی صحبت ما را بگذار

کشتهٔ عشق حیات ابدی می‌یابد

گر مرا می‌کشد آن یار خدا را بگذار

بندهٔ سید ما از دو جهان آزاد است

چه کنی فقر و غنا فقر و غنا را بگذار

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.