شاه نعمت‌الله ولی

غزل 869 | در گوشهٔ میخانه نشستیم دگر بار

در گوشهٔ میخانه نشستیم دگر بار

خوردیم می و توبه شکستیم دگر بار

ما و بت ترسا بچه و کوی خرابات

زنار سر زلف ببستیم دگر بار

با محتسب شهر بگوئید که رندیم

در کوی مغان عاشق و مستیم دگر بار

از عقل پریشان که مرا دردسری بود

المنة لله که برستیم دگر بار

سر حلقهٔ رندان خرابات جهانیم

پنهان نتوان کرد که هستیم دگر بار

در خلوت دیده به حضوری که چه گویم

با نقش خیالش بنشستیم دگر بار

سر در قدمش باخته دستش بگرفتیم

آخر تو چه دانی ز چه دستیم دگر بار

مرغ دلم افتاد به دام سر زلفش

گفتم نتوان جست بجستیم دگر بار

با زاهد مخمور دگر انس نگیریم

جز سید مستان نپرستیم دگر بار

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.