شاه نعمت‌الله ولی

غزل 977 | وقت آن آمد که ما را باز بنوازی به لطف

وقت آن آمد که ما را باز بنوازی به لطف

یک زمانی از کرم با ما بپردازی به لطف

حال ما گرچه خرابست ، از کرم معمور ساز

خوش بود گر ساز ما را باز بنوازی به لطف

گرچه بر خاک درم انداختی ای نور چشم

چشم آن دارم که از چشمم نیندازی به لطف

آفتاب عالمی و عالمی در سایه ات

لطف فرمائی و کار عالمی سازی به لطف

عشقبازی می کنی با ما ولی پنهان ز ما

این لطیفه گر که با ما عشق می بازی به لطف

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.