شاه نعمت‌الله ولی

غزل 1433 | از همه پنهان و پیدا از همه

از همه پنهان و پیدا از همه

کی شناسد این سخن را بر همه

آفتابی می نماید ماه ما

این چنین نوری بود در خور همه

می برنگ جام پیدا آمده

یک شرابست او ولی ساغر همه

ساقی ار بخشد تو را خمخانه ای

عاشقانه همچو ما می خور همه

لطف او مخمور کی ماند کسی

مست گرداند می و دلبر همه

جام می بشکست و می بر ما بریخت

خرقهٔ ما شسته شد دفتر همه

عالمی چون آینه روشن شده

می نماید سید ما در همه

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.