شاه نعمت‌الله ولی

مثنوی 72 | عاشق سر‌مست با جانانه‌ ای

عاشق سر‌مست با جانانه‌ ای

همنشین بودند در یک خانه‌ ای

نازکی باریک بینی خوش لقا

حلقه ‌ای زد بر در خلوتسرا

گفت عاشق کیست بر در وقت شام

گفت هستم بنده باریکک به نام

گفت اگر موئی نگنجی در میان

جان و جانانست و جانانست و جان

او نمی‌ گنجد که می‌ گوئیم او

او نمی‌ گنجد چه جای ما و تو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.