صائب

غزل 115 | کرده‌ام بر خود گوارا تلخیِ دشنام را

کرده‌ام بر خود گوارا تلخیِ دشنام را

دیده‌ام در عینِ ناکامی جمالِ کام را

انتقامِ هرزه‌گویان را به خاموشی گذار

تیغ می‌گوید جوابِ مرغِ بی‌هنگام را

کامِ خود شیرین اگر خواهی، به کامِ خلق باش

تلخ باشد کام دایم مردمِ ناکام را

نقشِ موم و شعله هرگز راست ننشیند به هم

روی از فولاد باید سیلی ایام را

لعل سیرابش زکاتِ بوسه بیرون می‌کند

کیست تا آرد به یادش صائبِ گمنام را؟

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.