شعر 21 | جان ز من خواسته جانان چه کنم؟!
جان ز من خواسته جانان چه کنم؟!
چه کنم گر ندهم جان چه کنم؟!
منع دل میکنم از عشق، ولی
چون دلم نیست به فرمان چه کنم؟!
پیرم و، عشق جوانی دستم
برندارد ز گریبان، چه کنم؟!
باورم نامد از او عهد، ولی
خورد سوگند به قرآن چه کنم؟!
جان برآمد ز تن و برناید؛
دل از آن چاه زنخدان چه کنم؟!
وعدهٔ قتل به من داده، اگر
شود از وعده پشیمان چه کنم؟!
طشت رسواییام از بام افتاد
عاشقم آذر پنهان چه کنم؟!
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.