صابر همدانی

غزل 44 | تو را گفتم که همچون جان شیرین، همدمم باشی

تو را گفتم که همچون جان شیرین، همدمم باشی

نه با اغیار بنشینی و سر بار غمم باشی

سخن با چهره ی بگشاده گو، ابرو مکش در هم

چرا تا ماه شادی مانده، ماه ماتمم باشی؟

ز مجرم نقطه ای بر دار و ما را محرم دل کن

چرا مجرم شوی، تامیتوانی محرمم باشی

در این عالم به محبوبت سپردم تا تو نیز ایدل

در آن عالم گواه صادق این عالمم باشی

درآ، در رشتهٔ نظم ای مرا اندیشهٔ روشن

که روزی ترجمان روزگار مظلمم باشی

تو را ای کاخ صبر، آباد کردم تاشدم (صابر)

که در راه محبت تکیه گاه محکمم باشی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.