غزل 70 | نوجوان مرا فلک خونِ دل ریخت در ایاغ
نوجوان مرا فلک خونِ دل ریخت در ایاغ
نونهال مرا سپهر کند از بن به طرف باغ
شمعی افروختم که گشت روشن از نور او جهان
ناگهان صرصری وزید کرد خاموش آن چراغ
ای فقید کمال و فضل ای شهید سنان غم
از غمت دیده پر ز اشک بیرخت سینه پر ز داغ
در عزای تو قامتم گشت خمیده چون کمان
وز فراق تو روز من شد سیه همچو پر زاغ
چون به یاد تو بگروم غافل از خویشتن شوم
در پی جان شکر دوم تا کنم مرگ را سراغ
بس که چون لاله بر دلم داغ هجرت گرفته جای
گشت تاریخ رفتنت لاله دارد دلی به داغ
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.