صغیر اصفهانی

غزل 223 | یار بی پرده عبث پرده ز عارض نگشاید

یار بی پرده عبث پرده ز عارض نگشاید

رونما جان طلبد تا ندهی رخ ننماید

از وفا نام مبر در بر آن شوخ که با وی

هر چه مهر تو شود بیش جفایش بفزاید

لاف از عقل و دل و دین بر آن مه نتوان زد

که بیک غمزهٔ چشم سیه این هر سه رباید

هر نفس می‌طلبم کام خود از یار و لیکن

ترسم آخر نفسم در عوض کام برآید

منکه در عشق توام خون جگر آب وضو شد

جز بمحراب دو ابروی توام سجده نباید

نیست انصاف که یار دگری بر تو گزینم

که بود در تو ز حسن آنچه ترا باید و شاید

شب غم روز جنون زاد برای تو صغیرا

می ندانم دگر ا ین روز برای تو چه زاید

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.