صغیر اصفهانی

غزل 227 | نه هر که تاخت بمیدان دلاوری داند

نه هر که تاخت بمیدان دلاوری داند

نه هر که سوخت در آتش سمندری داند

نه هر ستاره درخشید صاحب نظری

مهش شمارد و خورشید خاوری داند

توانگر آنکه بدست آورد دلی ورنه

نه هر که سوخت دلی را توانگری داند

هوای تاج کیانی ندارد اندر سر

کسی که قدر کلاه قلندری داند

نشست دیو به اورنگ جم ولی آصف

رویهٔ زحل و سیر مشتری داند

میان معجزه و سحر فرق بسیار است

نه هر مفتن و ساحر پیمبری داند

نشان راه ز دزدان ره چه می‌پرسی

نه هر که بر سر راه است رهبری داند

مشو غلام کسی غیر خواجه قنبر

کدام خواجه چو ا و بنده پروری داند

صغیر تا شده از جان غلام درگه او

غلامی در او به ز سروری داند

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.