غزل 308 | جز رخ دلستان نمیبینم
جز رخ دلستان نمیبینم
هیچکس غیر آن نمیبینم
کی کنم چارهٔ غمش که دمی
از غم او امان نمیبینم
ور بخواهم عنان خود گیرم
در کف از خود عنان نمیبینم
در رهش از کدام خود گذرم
من که خود در میان نمیبینم
با وجودی که بی نشانست او
بجز از او نشان نمیبینم
اینکه جز زلف او ندارم جای
غیر از این آشیان نمیبینم
غیر سودای او ز هر سودا
سودی الّا زیان نمیبینم
هر طرف بنگرم صغیر جز او
در نهان و عیان نمیبینم
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.