صفایی جندقی

غزل 349 | دور چون با من رسید از بیخودی ساغر شکستی

دور چون با من رسید از بیخودی ساغر شکستی

غم مخور ساقی به جان معذور داریمت که مستی

پرده از رخ بر زدی و ز غیرت آن زلف و عارض

پرده ی دل ها دریدی رشته ی جان ها گسستی

دام زلف و دانه خال ار بدیدی شیخ شهرت

سبحه بگسستی ز گردن بر میان زنار بستی

هندوی خال ترا داریم حیرت کز چه یا رب

خیمه زد در صحن جنت کافر آتش پرستی

آفتاب محشر رخ سوختت ای خال اما

عاقبت خوش بر کنار چشمه ی کوثر نشستی

پایم از ره ماند و این حسرت مرا در دل که یک ره

دلستانم محض دلجویی کشد بر فرق دستی

طره بر دوش تو و عشاق را گردن به زنجیر

صید دل ها را مخور غم زانکه اری طرفه شستی

کج مرو با عقل آگه رو متاب از رای ناصح

گر صفایی راستی روزی ز بند عشق رستی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.