صفی علیشاه

شعر 321 | دگر غیب‌المصون و غیب مکنون

دگر غیب‌المصون و غیب مکنون

عبارت دان ز سر ذات بیچون

نیابد کس بکنه ذات او راه

زکنه او بجز او نیست آگاه

مصون باشد ز استحضار اغیار

دگر مکنون ز ادراکات و ابصار

ز خود بنمود آثار و صفت را

معین کرد حد معرفت را

که بشناسند او را تا بآن حد

و زان پس راه عرفانش بود سد

بود آن حد مقام واحدیت

وزان پس نیست رسم از خلق و خلقت

مگر صوفی که اسرار از کمون گفت

خود آنرا غیب مکنون و مصون گفت

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.