صوفی محمد هروی

غزل 18 | آن زلف سیه که دلربا شد

آن زلف سیه که دلربا شد

در عشق بلای جان ما شد

در سایه سرو ایستاده

بینند که سرو چون دو تا شد

از شادی دهر گشته آزاد

تا دل به غم تو مبتلا شد

عاشق چه رود به کعبه امروز

در کوی تو مرو را صفا شد

بیگانه شود ز خویش ای دوست

با درد تو هر که آشنا شد

از شوق دو ابرویت به محراب

عمرم همه صرف در دعا شد

صوفی به امید آن که روزی

در کوی تو ره برد گدا شد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.