صوفی محمد هروی

غزل 36 | بجز صبا ز که جویم نشان دلبر خویش

بجز صبا ز که جویم نشان دلبر خویش

من شکسته چو محرومم از صنوبر خویش

نشانده ام به لب جویبار دیده کنون

خیال قامت شمشاد سایه پرور خویش

به غیر کوی تو دیگر کجا برم ای دوست

لبان خشک و رخ زرد و دیده تر خویش

بگفتمش بنویسم غمی به او دل گفت

مگر روان چو قلم بگذری تو از سر خویش

نمی کند به من او التفات وه چه کنم

مگر فرشته فرود آورد برو پر خویش

ازین درم بمران زان که بی سبب نایم

سگان کوی ترا خوانده ام برادر خویش

به حال صوفی مسکین قلم بگرید زار

زشعرها که نویسد به روی دفتر خویش

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.