صوفی محمد هروی

شعر 55 | در سرم تا هوای جانان است

در سرم تا هوای جانان است

دلم از اشتیاق بریان است

در جواب او

در سرم تا هوای بریان است

دیده ام چون کباب گریان است

برکشیدست گردن از صحنک

مرغ و در نان میده حیران است

درد جوعی که هست در دل من

نان شمسی و کله درمان است

جگرم شد کباب ار پرسی

دل بریان که راحت جان است

دلم از شوق صحنک فرنی

همچو پالوده آه لرزان است

کرد روغن برنج را پامال

خاطر او ازین پریشان است

هر کسی را هوای اطعمه ای است

دل صوفی به تابه بریان است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.