آذر بیگدلی

غزل 72 | گفتا که: بسینه ز منت کینه نماند؟!

گفتا که: بسینه ز منت کینه نماند؟!

گفتم که: نه، این سینه بآن سینه نماند!

بیش از همه شب، در شب آدینه کشم می؛

در میکده می تا شب آدینه نماند!

آیا بچه رو می نگری سوی من آن روز

کز خجلت خط، در کفت آیینه نماند؟!

کی جان برم از میکده، گر رخت برم؟ کاش

من مانم و این خرقه ی پشمینه نماند!

جز راز محبت، که شد آذر ز دلم فاش

کس گنج ندیده است بگنجینه نماند!

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.