طغرای مشهدی

غزل 369 | چشم مرا به شوق رخت خواب می برد

چشم مرا به شوق رخت خواب می برد

دام از پی گرفتن مهتاب می برد

کو صبر تا به خواب ببینم رخ ترا

صد خواب را ز گریه من آب می برد

دست از قدح مدار چو اندوهگین شدی

این گرد را نسیم می ناب می برد

مشکل گشا به ملت ما، دست مطرب است

کز دل گره به ناخن مضراب می برد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.