طغرای مشهدی

غزل 539 | بی او غم پا و سر ندارم

بی او غم پا و سر ندارم

گر جان برود، خبر ندارم

صیاد بر آشیانه ام تاخت

دانست که بال و پر ندارم

دارم دوهزار دشنه چون بید

در کشتن خود، جگر ندارم

درکارگه هنرفروشی

جز بی هنری، هنر ندارم

راهی ز قفس به آشیان هست

افسوس که راهبر ندارم

طغراصفتم وظیفه، زاری ست

در دست چو زور و زر ندارم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.