طغرای مشهدی

غزل 749 | من نه ابرم، نه تو گل، بهر چه در باغ وصال

من نه ابرم، نه تو گل، بهر چه در باغ وصال

چون زمین تر شود از گریه من، خنده کنی

چون روی پیشتر از موسم گل رو به چمن

بی نیازش ز گل موسم آینده کنی

من و آن لعل روان بخش که از یک سخنش

دل اگر مرده صدساله بود، زنده کنی

بس که خوب است سراپای تنت چون خورشید

بدنما گر بود آیینه، خوشاینده کنی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.