طغرل احراری

غزل 3 | حضور خویش خواهی جبر ما را

حضور خویش خواهی جبر ما را

تو مغروری به حسن ای بیمدارا!

به سیخ ناز مژگانت کشیدی

دل دلدادگان مبتلا را!

سراسر قتل اهل عشق کردی

نما لطفی به محزونان خدا را!

بنالم گر ز هجرت نرم گردد

دل سخت هزاران سنگ خارا

چرا با ما نسازی یک تکلم؟!

به معراجش رسانیدی جفا را!

اگر چندی نیایی جانب من

ولی از دور می‌سازم دعا را

نسیمی گر صبا آرد ز کویت

بدو ارسال دارم مدعا را

ز هجرت طغرل زار بلاکش

بمیرد چیست فرمان تو یارا؟!

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.