ادیب الممالک

شعر 22 | همه اهل مشکو ز جا خواستند

همه اهل مشکو ز جا خواستند

میان را به خدمت بیاراستند

کنیزان سیمین بر سر و قد

غلامان مه طلعت با خرد

ز رخسارشان ماه تابان خجل

ز رفتارشان سر و بستان به گل

بگفتند کای بانوی کامجوی

از این پس دل غمگساران مجوی

بگفتند کای ماه گل چهر ما

چرا دیده پوشیدی از مهر ما

چسان بی فروغت بمانیم ما

شکیب از تو کی می توانیم ما

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.