عارف قزوینی

غزل 1 | دل به تدبیر بر آن زلف چو زنجیر افتاد

دل به تدبیر بر آن زلف چو زنجیر افتاد

وای بر حالت دزدی که به شب‌گیر افتاد

دانهٔ خال لب و دام سر زلف تو دید

شد پشیمان که در این دام چرا دیر افتاد

گاه و بیگاه ز بس آه کشیدم ز غمت

سینه آتشکده شد، آه ز تأثیر افتاد

به نگاهی دل ویرانه چنان کرده خراب

که دگر کار دل از صورت تعمیر افتاد

عارفا بندگی پیر مغانت خوش باد

مس قلب تو چه شد در خور اکسیر افتاد؟

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.