عبدالقادر گیلانی

غزل 25 | کسی کاو یار خود دارد چرا بر دیگری بندد

کسی کاو یار خود دارد چرا بر دیگری بندد

حرامش باد عشق آنکس که هم بر دیگری بیند

از این آتش که من دارم ز شوق او عجب نبود

که آن مه چون به بالین آیدم خاکستری بیند

همه عالم ز تاب مهر سوزنده شده عمری

که مهر از رشک این سوزد که از خود بهتری بیند

اگر عاشق ز دل نالد ز گریه نیست پروایش

اگر بر جای هر مو بر تن خود نشتری بیند

نکرد آن نامسلمان هیچ رحمی و می‌دانم

که بر من سوزدش دل گر سوی من کافری بیند

خوش آن ساعت که در کوی بتان محیی رود سرخوش

به دستی شیشه در دستی پر از می ساغری بیند

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.