عبید زاکانی

غزل 96 | مرا دلیست ره عافیت رها کرده

مرا دلیست ره عافیت رها کرده

وجود خود هدف ناوک بلا کرده

ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده

ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده

به کار خویش فرو رفته مبتلا گشته

به درد عشق مرا نیز مبتلا کرده

هر آنچه داشته از عقل و دانش و دل و دین

ز دست داده و سر در سر هوی کرده

گهی ز بی‌خردی آبروی خود برده

گهی ز بی‌خبری قصد جان ما کرده

به قول و عهد بتان غرّه گشته وز سر جهل

خیال باطل و اندیشهٔ خطا کرده

عبید را به فریبی فکنده از مسکن

ز دوستان و عزیزان خود جدا کرده

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.