عراقی

غزل 139 | تماشا می‌کند هر دم، دلم در باغ رخسارش

تماشا می‌کند هر دم، دلم در باغ رخسارش

به کام دل همی نوشد، میِ لعلِ شکربارش

دلی دارم، مسلمانان! چو زلف یار، سودایی

همه در بند آن باشد که گردد گِردِ رخسارش

چه خوش باشد دل آن لحظ که در باغ جمال او

گهی گل چیند از رویش، گهی شِکر ز گفتارش

گهی در پای او غلتان چو زلف بی‌قرار او

گه‌از خال لبش سرمست همچون چشم خونخوارش

از آن خوش‌تر تماشایی تواند بود در عالم

که بیند دیدهٔ عاشق به خلوت روی دلدارش؟

چنان سرمست شد جانم، ز جام عشق جانانم

که تا روز قیامت هم نخواهی یافت هشیارش

بهار و باغ و گلزارِ عراقی روی جانان است

ز صد خلد برین خوش‌تر بهار و باغ و گلزارش

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.