ادیب صابر

غزل 38 | چون زلف تو بی قرارم از تو

چون زلف تو بی قرارم از تو

چون چشم تو با خمارم از تو

ای گشته چو روزگار بدعهد

سرگشتهٔ روزگارم از تو

ای حسن تو بی‌شمار گشته

در حسرت بی‌شمارم از تو

پر آب دو دیده شد کنارم

تا گشت تهی کنارم از تو

از بی‌خبری که من شدستم

حقا که خبر ندارم از تو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.