ادیب صابر

غزل 42 | ماه را ماند رُخش ناکاسته

ماه را ماند رُخش ناکاسته

زلف چون شب ماه را آراسته

سرو بالایی که چون بالای او

باغبان یک سرو ناپیراسته

تا مرا سودای آن مه در سر است

ماه را مانم ولیکن کاسته

در نشست و خاست چون سرو است و مه

فتنه‌ای زان سرو و مه برخاسته

از همه خوبان دل او را خواسته است

هم دلش دارم فدا هم خواسته

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.