شعر 2 | حقهای زر داشت مردی بیخبر
حقهای زر داشت مردی بیخبر
چون بمرد و زو بماند آن حقه زر
بعد سالی دید فرزندش به خواب
صورتش چون موش و دو چشمش پر آب
پس در آن موضع که زر بنهاده بود
موشی اندر گرد آن میگشت زود
گفت فرزندش کزو کردم سؤال
«کز چه این جا آمدی؟ بر گوی حال»
گفت: «زر بنهادهام این جایگاه
من ندانم تا بدو کس یافت راه»
گفت: «آخر صورت موشت چراست؟»
گفت: هر دل را که مهر زر بخاست
صورتش اینست و در من مینگر
پند گیر و زر بیفکن ای پسر!
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.