عطار

شعر 2 | یکی دیوانه‌ای اِستاد در کوی

یکی دیوانه‌ای اِستاد در کوی

جهانی خلق می‌رفتند هر سوی

فغان برداشت این دیوانه ناگاه

که از یک سوی باید رفت و یک راه

به هر سویی چرا باید دویدن‌‌؟!

به صد سو هیچ جا نتوان رسیدن

تویی با یک دل ای مسکین و صد یار

به یک دل چون توانی کرد صد کار‌؟

چو در یک‌دل بوَد صد‌گونه کارت

تو صد‌دل باش اندر عشقِ یار‌ت

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.