عطار

شعر 41 | شد عقل ز دست و سخت مضطر افتاد

شد عقل ز دست و سخت مضطر افتاد

تا موی چو سیم و روی چون زر افتاد

عمری که ز سر غرور سودا پختم

امروز مرا چو کفک با سر افتاد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.