عطار

شعر 47 | آن را که ز دریای تو گوهر بایست

آن را که ز دریای تو گوهر بایست

همچون گویش نه پا و نه سر بایست

من خود بودم چنانک بودم دلتنگ

دیوانگی عشق تو می در بایست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.