عطار

شعر 19 | ای بس که دلم بر در تو خون بگریست

ای بس که دلم بر در تو خون بگریست

و آواز نیامد ز پس پرده که کیست

گر در من دلسوخته خواهی نگریست

گر خواهم مرد جاودان خواهم زیست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.