عطار

شعر 21 | دوش آمدو ره بر دل و جانم در بست

دوش آمدو ره بر دل و جانم در بست

زنّار ز زلفِ دلستانم در بست

گفتم که ز زلفِ دلکشت بخروشم

برخاست و به یک شکر زبانم در بست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.