عطار

شعر 9 | آن یکی دیوانهٔ یک گرده خواست

آن یکی دیوانهٔ یک گرده خواست

گفت من بی برگم این کار خداست

مرد مجنون گفتش ای شوریده حال

من خدا را آزمودم قحط سال

بود وقت غز ز هر سو مردهٔ

و او نداد از بی نیازی گردهٔ

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.