عطار

شعر 2 | بوعلی دقاق آن شیخ جهان

بوعلی دقاق آن شیخ جهان

شد بنزدیک مریدی میهمان

آن مرید از عشق او میسوخت زار

کرده بودش روزگاری انتظار

شیخ بنشست آن مرید نونیاز

گفت شیخا کی بخواهی رفت باز

گفت ناافتاده وصلی اتفاق

پیش باز آوردی آواز فراق

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.