آذر بیگدلی

غزل 160 | بزبان حال دارم، گله بینهایت از تو؛

بزبان حال دارم، گله بینهایت از تو؛

چکنم نمیتوانم که کنم شکایت از تو؟!

بکش و بسوز یارا، دل دردمند ما را؛

بسزای آنکه دارد نظر عنایت از تو

مکن این قدر شکایت ز غمش دلا، مبادا

که کند ببزم وصلش دگری حکایت از تو!

ز فراق غوطه در خون زدم و، ز ساده لوحی

چکنم که باز دارم طمع حمایت از تو؟!

سر خود بگیر آذر برو از میانه شاید

بکسی غم محبت نکند سرایت از تو!

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.