غزل 4 | برون نمی کنم از سر هوای صحبت دوست
برون نمی کنم از سر هوای صحبت دوست
در این هوا اگر از تن برون کنندم پوست
بنه به چشم من ای سرو دلنشین پایی
که دل نشینی سرو از ستادن لب جوست
مبین به چشم کم ای مدعی به طره یار
کمند جان من است این اگر به چشم تو موست
مبال این همه زاهد، به ورد یارب خویش
نظر نمای که ذکر قلندران یاهوست
به تیغ ناز کشد کاش، یار «عمان » را
که زندگی ابد یافت هر که کشته اوست
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.