اسیر شهرستانی

غزل 22 | داشتی مخصوص من تا لطف عام خویش را

داشتی مخصوص من تا لطف عام خویش را

کردی آزاد از غم عالم غلام خویش را

در محبت داده ام آیینه دل را جلا

پخته ام در آتشی سودای خام خویش را

عشق نگذارد که بنشیند غباری بر دلم

کی کند ساقی به خاک آلوده جام خویش را

خاطر صیاد چون شد جمع از صید اسیر

کرد رشک گلستان فیض دام خویش را

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.