غبار همدانی

غزل 13 | از آتش دل آهم تا روی پوش برداشت

از آتش دل آهم تا روی پوش برداشت

سیلاب اشک چشمم چون دیگ جوش برداشت

عیبش نمی توان کرد چون دردمند عشقی

از صبر عاجز آمد از دل خروش برداشت

باری که پشت گردون از هیبتش دوتا شد

آن را به دوش مستی بی تاب و توش برداشت

افغان ز ‌چشم ساقی کان ترک بی مروت

هم رخت عقل دزدید هم نقد هوش برداشت

روپوش عیب ما بود پشمینه ای و او را

در رهن ساغری مِی دی مِی فروش برداشت

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.