غبار همدانی

غزل 49 | فکندم رخت در میخانۀ عشق

فکندم رخت در میخانۀ عشق

کشیدم دُردی از پیمانۀ عشق

به بحر اشک خونین غوطه خوردم

ربودم گوهر یکدانۀ عشق

مخوان زاهد به فردوسم که الحق

ز قصر خلد بِه ویرانۀ عشق

به زنجیر مِی از راهم بگردان

که رسوا می شود دیوانۀ عشق

برو واعظ که در یک سر نگنجد

حدیث عقل با افسانۀ عشق

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.