غبار همدانی

غزل 56 | نه چنان ز عشق بیمار وز هجر مستمندم

نه چنان ز عشق بیمار وز هجر مستمندم

که توان قیاس کردن که چقدر دردمندم

خردم کند ملامت که مرو بکوی خوبان

چکنم؟ نمیتوانم که جنون کشد کمندم

دگر از عمارت دل به جهان مرا چه حاصل

که به سیل اشک بنیاد وجود خویش کندم

ز فراق مهر رویت شده پیکرم هلالی

چه خوش است اگر بکوبی تو بدان سُم سمندم

منم آن شکسته پر مرغ که نیست آشیانی

به جز از شکنج دامم بجز از خم کمندم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.