غزل 38 | رفت مانند شیشهٔ ساعت
رفت مانند شیشهٔ ساعت
عمر من در نفس شماریها
روزی مار نیست غیر از خاک
خاک بر فرق مالداریها
هست چو ناخنم نگین بی نقش
ننگ دارم ز نامداریها
بی تکلف نفس شمرده زدن
نیست کم از نفس شماریها
گردد آئینه روشن از نفست
گر زنی دم ز خاکساریها
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.