فایز

شعر 244 | به ایما گفت چشمش با من این راز

به ایما گفت چشمش با من این راز

که هستم در نهانی با تو دمساز

ولی فایز از این گیسو حذر کن

که همندویش رسن باز است و غماز

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.